امام زنده است
و خواسته هایش هر روز در جهان گسترش می یابد
و هر روز بیشتر حقیقت همیشه زنده تاریخ می شود
چرا که عدالتخواهی چیزی نیست که بتوان جلوی گسترش اش را گرفت
و امام عدالتخواهان را نمیتوان با تبلیغ رسانه ای و گذشت زمان از قلب عدالتخواهان بیرون کرد
آری
امام زنده است

او می گفت: جنگها و وحشی گری ها به علت کمرنگ شدن دين در اعتقاد و باور جوامع بشری مي افتد. می گفت: اگر پيروان هر دين به اعتقاد خود پای بند باشند چنين فجايعی هرگز رخ نمی دهد.
بعد نقوشی را که بر در و ديوار کليسا نقش بسته بود تشریح کرد و اسطوره هايی از عوالم بهشت و دوزخ را توصيف نمود. من سراپا محو تماشای اين نقش ها بودم و با دقت به توضيحاتی که دوستم برايم ترجمه می کرد داده بودم. تمام حواسم متوجه قدمت وزيبايی های دير بود که راهبه نصرانی پرسيد دوست شما چه دينی دارد؟
محمد گفت: مسلمان است.
- مذهب او چيست؟
- شيعه.
نا گاه راهبه نصرانی سکوتی عميق کرد، نگاهش نافذ شده بود، در چشمهايش حرفهايی بود که طاقت شنيدنش را نداشتم، بعد نگاهی به محمد کرد و جمله ای به او گفت نمی دانم چه گفت، من با زبان آنها آشنا نيستم اما نام "حسين" را در لا به لای جملاتش آشنا ديدم.
محمد با شنيدن اين جمله رنگش متغير شد، قطره اشکی بر گوشه چشمش نشست و برای لحظاتی سکوتی عميق بين ما حکمفرما شد.
من کمی صبر کردم اما محمد جملۀ او را بازگو نکرد؛ به او گفتم، او چه گفت، چرا حرف نمی زنی؟ فقط گفت: بعد می گويم. پس از بازديد از قسمتهای مختلف دير وقتی سوار ماشين شديم پرسيدم: بگو او چه گفت!
او گفت آن بانوی نصرانی می گفت: « شيعيان پيشوايی دارند به نام "حسين"؛ آنها هيچ نيازی به شناخت اسطوره های ما و نقوش در و ديوار کليسای ما ندرند»
خدايا، نوری که در عظمت حسين(ع) است چقدر درخشنده است که يک راهب نصرانی در اين دير دور افتاده، در شهری کوچک در رمانی، او را "اسطوره ای حقيقی" توصيف می کند. خدايا، من يک مسلمانم، يک شيعه، و امام مرا يک پير دير، در يک کشور بيگانه به من معرفی می کند و ما چقدر غافليم!

نامگذاری خیابان ها به نام چهره های سیاسی و بین المللی موضوعی مرسوم در کشورهای مختلف است.

رئیس کمیسیون نامگذاری شورای اسلامی شهر تهران گفت: نامگذاری خیابانی بهنام راشل کوری در انتظار تأیید وزارت امور خارجه برای محل در نظر گرفته شده است.
معصومه آباد در گفتوگو با فارس درباره وضعیت نهایی نامگذاری خیابانی به نام راشل کوری، اظهار داشت: سفارت پیشنهاد خود را در این زمینه اعلام کرده و قرار است وزارت امور خارجه آن را تأیید کند.
وی با بیان اینکه پیشنهاد شورای شهر و سفارت برای محل نامگذاری محدوده شهدای انتفاضه در تهران است، تصریح کرد: شورای شهر با وزارت امور خارجه در این باره مکاتبه کرده ولی هنوز پاسخ آن نیامده است.
“راشل کوری ” نام دختری آمریکایی است که تنها ۲۳ بهار از عمر او گذشته بود. او که در شهر المپیای ایالت واشنگتن زندگی میکرد، در روز یکشنبه ۱۶مارس ۲۰۰۳ به همراه ۸ تن از دوستانش – ۵ آمریکایی و ۳ انگلیسی – در محله “السلام ” شهر رفح در فلسطین اشغالی، سعی میکنند از اقدام یک دستگاه بولدوزر نظامی رژیم صهیونیستی در ویران کردن خانه یک فلسطینی جلوگیری کنند.
راشل در برابر بولدوزر میایستد و از سرنشین بولدوزر میخواهد که آن را متوقف سازد. وی که پیراهنی نارنجیرنگ به تن دارد و از دور قابل تشخیص است، با بلندگوی خود به اقدام راننده بولدوزر اعتراض میکند. بقیه دوستانش نیز در فاصله ۱۵ تا ۲۰ متری راشل با فریاد از راننده بولدوزر میخواهند که توقف کند. اما بولدوزر همچنان به سوی وی حرکت میکند، راشل روی یک تل خاک میرود؛ اما بولدوزر به او امان نمیدهد و هیولای آهنی ۶۰تنی پیکر راشل را به زیر میکشد، تیغه بولدوزر او را در خاک دفن میکند.

| چند روز پیش خبری را منتشر شد مبنی بر اینکه "شركت تولید کفشهای راحتی و ورزشی Keds " کفشهایی تولید کرده که جملات مقدس ... | |
|
(سایت سیمرغ پیشاپیش از تمامی کاربر خود به دلیل انتشار و درج این تصاویر پوزش می طلبد، هدف ما از انعکاس این خبر ، نمایش حرکت ناشایست و زننده این شرکت تولید کننده کفش و ارسال اعتراض کاربران به این شرکت می باشد)
چند روز پیش خبری را منتشر کرد مبنی بر اینکه "شركت تولید کفشهای راحتی و ورزشی Keds " کفشهایی تولید کرده که جملات مقدس "لا اله الا الله" و "محمد رسول الله" بر آنان نقش بسته است! اگرچه به نظر برخی، نوشتن این جملات ممکن است نوعی تغافل محسوب شود اما گذشته از "استفاده ابزاری و تجاری از مقدسات"، اعتراض به این تولیدات میتواند مانع از زمینهسازی برای توهین به مقدسات بیش از یک میلیارد مسلمان شود. نمونهای از تصاویر جدید، برگرفته از سایت رسمی شركت تولید کفش Keds :
|
به گزارش البرز نیوز:
اینجا اروپا نیست ! اینجا قلب پایتخت است. اینجا هنرستان موسیقی دخترانه تهران است. که زیر نظر آموزش و پرورش و وزارت ارشاد اسلامی اداره می شود.
عکس های بیشتر و در سایز بزرگ را در ادامه مطلب ببینید
در عملیات بیت المقدس هفت ، یک برادر عباسی داشتیم که امان عراقی ها را بریده بود.

هر جا قرار بود تانکی به روی هوا برود، همه او را صدا می زدند. آرپی جی هایش رد خور نداشت، درست می رفت می نشست تو دل تانک ها، تو عکس بالا در محور عملیاتی شلمچه دود حاصل از انفجار تانک ها را می بینید، شاهکار تلاش های بی وقفه او است، آمار تانک هایی رو که زده بود از دستش در رفته بود، تازه اومده بود خستگی در کند، آبی نوش جان کند، کوله اش رو پر گلوله های آرپی جی کند و دوباره بزند به لشگر تانک هایی که بی امان از جلو و چپ و راست می آمدند. با اینکه گرما زده شده بودم، و دیگر هیچ حس و حالی نداشتم ، سعی کردم جلویش کم نیارم، واقعا از خودم خجالت می کشیدم که بدنم با روحم سازگاری نداشت، و گرمای نفس گیر جونم رو گرفته بود، تا رسید پشت خاکریز، از او خواستم ژستی بگیرد تا از او عکس بگیرم، یک گلوله آرپی جی گذاشت تو قبضه اش، از من قول گرفت تا عکس را برای خانواده اش بفرستم، به او گفتم کجای کاری برادر عباسی، حسابی گیر افتادیم، تو مخمصه ای که بعید می دونم کسی بتونه سالم از اون بیرون بیاد ، گفت: "آب"، صورتش را بوسیدم، گفتم عقبه رو بستند ،تدارکات نتونسته بیاد، از آب خبری نیست، خندید و گفت: " جدی جدی داره میشه صحرای کربلا"، چند تا گلوله آرپی جی انداخت تو کوله پشتی و یل گردنش ،یه نگاه به من انداخت، لبخندی زد ،یک یا حسین گفت و دوباره زد تو بیابون، مثل شیر زد تو دل دشت به قول خودش کربلا، انگار نه انگار از صبح زود یک ریز می دوید، از این همه انرژی او در تعجب بودم. با نگاهم تعقیبش کردم، خمپاره ها و تیرهای دشمن اثری در عزم مصمم او برای زدن تانک های دشمن نداشت. شاهد زدن یکی از تانک ها توسط او بودم، که احساس کردم سرم دارد گیج می رود، کف زمین پهن شدم، نگاهم به تانکی سوخته افتاد، تانکی که ساعاتی قبل عباسی به گمانم زده بود، آنقدر بی جان شده بودم که خودم را کشان کشان به زیر تانک رساندم، فکر می کردم سایه تانک می تواند کمکی باشد تا از این گرمای وحشتناک کمی آسوده بشوم، نمی دونم چقدر زمان گذشت، ولی زیر تانک از شدت گرما بیهوش شدم، بچه های روایت فتح در بدر دنبال من بودند، نمی دونم چطور من را زیر تانک پیدا کردند، به هر حال بعدا به من گفتند با آخرین نفربر زرهی( خشایار) من را به عقب رساندند .بسیاری از بچه ها از گرما شهید شدند و تعدادی دیگر اسیر، من بادمجان بم بودم که لیاقت همراهی با شهدا را نداشتم.

1-عملیات بیت المقدس هفت در منطقه عمومی شلمچه در اوج گرما در 23 خردادماه 1367 توسط بچه های لشگر27 حضرت رسول (ص) و لشگرهای دیگر سپاه انجام شد. بیش از 2200 نفر اسیر گرفته شدند و تعداد کشته ها و زخمی های دشمن به 18200 نفر رسید. اما در این عملیات بعد از اینکه دشمن متحمل خسارات فراوانی شد. تاکتیکش را عوض کرد و متاسفانه جلوی دو لشگر کربلا (بچه های شمال) و نجف ( بچه های اصفهان) را گرفت و اجازه داد تا لشگر 27 حضرت رسول(ص) که در میانه حرکت می کرد تا خیابان های بصره جلو بیاید بعد عقبه را با هواپیما، بالگرد، توپ و خمپاره بست. عملیات در گرمای 50 درجه انجام شد، بسیاری از بچه ها به خاطر نرسیدن آب به خط مقدم از تشنگی و گرمازدگی شهید شدند و عده ای از بچه ها مردانه تا آخرین تیر تفنگشان جنگیدند و متاسفانه اسیر شدند.
2- برادر عباسی در این عملیات شهید شد و پیکرش در آنجا جا ماند، و هنوز خانواده اش همچنان چشم انتظار او هستند.
سید احمد پلارک شهیدی كه مزار پاكش بوی عطر میدهد.
مزار شهید سید احمد پلارک در میان سی هزار شهید آرمیده در گلزار شهدا از ویژگی بارزی برخوردار است که باعث ازدحام همیشگی زائران مشتاق بر گرد آن میشود. تربت پاک این بسیجی شهید همیشه معطر به رایحه مشک است و این عطر همواره از مرقد او به مشام میرسد. کم نیستند کسانی که تنها به نیت زیارت این شهید عزیز به بهشت زهرای تهران و قطعه 26 ردیف ۳۲ شماره ۲۲ آن سر میزنند.
شهید سید احمد پلارک در زمان جنگ در یکی از پایگاه های پشت خط به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد. او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامیکه او در حال نظافت بوده، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود.

بعد از بمب باران، هنگامیکه امداد گران در حال جمع آوری زخمیها و شهیدان بودند، با تعجب متوجه میشوند که بوی گلاب از زیر آوار میآید. وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود.
هنگامیکه پیکر آن شهید را در بهشت زهرای تهران، در قطعه 26 به خاک میسپارند، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس میشود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک میباشد بطوری كه اگر سنگ قبر شهید پلارك رو خشك كنید، از طرف دیگر سنگ نمناك میشود.
میگویند شهید پلارك مثل یكی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسیل الملائكه " بوده است . " غسیل الملائكه " به کسی میگویند كه ملائكه غسلش داده باشند . در تاریخ اسلام آمده كه حنظله غسیل الملائكه كه از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج میکند و در حجله میخوابد . فردا صبح ، زمانی كه لشكر اسلام به سمت احد حركت میكرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله كرد و بنابراین نرسید که غسل كند . او در این جنگ شهید شد و ملائكه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته میشود شهید احمد پلارك عزیز هم اینچنین است و برای همین است كه همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .
كسایی كه زیاد بهشت زهرا میروند به این شهید والا مقام میگویند شهید عطری.
خیلیها سر مزار شهید سید احمد پلارك نذر و نیاز میكنن و از خدای او حاجت و شفاعت میخوان.
او معجزه خداست.
جنازه پسرش را در اهواز دفن کردند، ننه علی میخواست قربانعلی را بیاورد پیش خودش، پیکر قربانعلی رابه تهران منتقل کردند.با آنکه حالا قربانعلی به او نزدیک شده بود اما نمیتوانست دوری قربانعلی را تحمل کند. برای همین برای همیشه اسبابكشی كرد بهشت زهرا، سر خاك پسرش تا شبها او را در آغوش بکشد.
17 سال زندگی آنها در بهشت زهرا طول کشید، از سال 59 تا 76 تا اینکه ننه علی از پا افتاد.حالا ننه علی توی خانی آباد در خانه دخترش نشسته و میگوید: دو تا بچه دارم که هردو اینجا هستند، یکی پیشم نشسته یکی هم اینجا توی قلبم.
ننه علی را خیلیها میشناسند، چند سال پیش هر وقت سری به بهشت زهرا- قطعه شهدا زدیم، پیرزن خمیدهای را دیدیم كه آهسته از كنار قبرها عبور میكند. خیلیها فكر میكردند او هم مثل بقیه مادران شهدا هر هفته به دیدار فرزند خود میآید ولی او شب و روزآنجا بود و با كسی زندگی میكرد كه قرآن كریم اورا زنده میخواند.
ننه علی با دستهای لرزان و فرتوت خود اتاقكی بر مزار پسرش ساخت تا همیشه در كنار او بماند، اما ننه علی حالا دیگر اینجا نیست. مادر شهید قربانعلی درخشان از شهدای انقلاب ایران است كه در سال 57 در اهواز به دلیل مبارزه با رژیم شاه به شهادت رسید. او 17 سال با فرزند شهیدش زندگی میكرد.
ننه علی را در بهشت زهرا پیدا نكردیم و وقتی هم با كمك مسئولین روابط عمومی بهشت زهرامتوجه شدیم كه او حالا در خانه دخترش در خانی آباد تهران زندگی میكند، هم نتواستیم او را ببینیم.ننه علی این روزها سناش به 90 سالگی میرسد، به دلیل كهولت سن دچار آلزایمر شده است و به خاطر اینكه سخت میتواند راه برود كمتر بر سر مزار شهید علی درخشان میرود.
ننه علی سال59 داغدار پسرش شد و این پایان راه نبود چراكه شهید علی درخشان وقتی كه به مقام شهادت نائل شد در شهر اهواز به خاك سپرده شد و ننه علی علاوه بر غم دوری او نمیتوانست بر سر مزار فرزندش حاضر شود.بالاخره بعد از 8 ماه ننه علی و خانواده او توانستند پیكر شهید علی درخشان را با اجازه مراجع به بهشت زهرا منتقل كنند ملاقات با ننه علی كار سختی است و به دلیل كهولت سن او نمیتوانستیم او را از نزدیك ملاقات كنیم.
لاجرم با خانه دختر ننه علی تماس گرفتیم و اصرارهای مكرر ما برای هم كلام شدن با ننه علی جواب داد و توانستیم چند لحظهای صحبت كنیم، وقتی با توضیحات زیاد دخترش متوجه میشود كه میخواهیم با او مصاحبه كنیم صدایش را صاف میكند و بدون وقفه میگوید:« ننه فتحاللهی هستم در سال ۱۳۰۰ تو یكی از روستاهای اردبیل همان مرشت زنده شدم و نه فقط ننه علی بلكه ننه تمام شهدای بهشت زهرا هستم. دو تا بچه دارم كه هر دو تا شون اینجا هستند. یكی پیشم نشسته و دیگری اینجا توی قلبم آرام شده.»
از او میخواهم كه درباره علی صحبت كند، متوجه نمیشود تا اینكه دخترش با صدای بلند برای او توضیح میدهد،ننه علی با لهجه شیرینش ادامه میدهد:«پسرم علی كه ۲۴ سالش بود تو هواپیمایی كار میكرد. امام را خیلی میخواست، تو اهواز به خاطر امام خمینی شهید شد.»
ننه علی همسرش را سالها پیش وقتی فرزندانش بسیار كوچك بودند از دست داد و پس از آن به تهران آمد تابا كارگری در خانههای مردم بچه هایش را بزرگ كند. اینها را دخترش میگوید وقتی كه دیگر ننه علی گوشی تلفن را به او میدهد و دیگر نمیتواند حرف بزند. البته زندگی ننه علی در بهشت زهرا در آن اوایل با مخالفتهایی هم مواجه شده بود.
داماد ننه علی كه خود كارمند سازمان بهشت زهرا است، در این باره میگوید: «اوایل حضور ننه علی در بهشت زهرا با مخالفت مسئولین بهشت زهرا مواجه شده بود، و معتقد بودند اگر فردا هركدام از مادران شهدا بخواهند بر سر مزار فرزندان خود زندگی كنند، دیگر نمیتوانیم این مجموعه را مدیریت كنیم اما دیدند نمیتوانند با او مقابله كنند و ننه علی 17 سال یعنی از سال 59 تا سال 76 شبانه روز بر سر مزار فرزندش زندگی كرد.
ننه علی زیاد نمیتواند صحبت كند، خیلی نا توان شده است. بهطوریكه كه دیگر كم میتواند بر سر مزار پسرش برود، ننه علی بالاخره روزی تا ابد پیش پسرش آرام میگیرد چراكه قبری در كنار قبر پسرش دارد و در همان اتاقك كوچك میتواند تا همیشه در كنار پسرش بماند.ننه علی را نتوانستیم ملاقات كنیم اما تنها راهی كه برایمان باقی میماند این بود كه برای او پیغامی بگذاریم: ننه علی برایمان دعا كن... .
کلبه ننه علی
مادر شهیدی گه از سال ۵۷ در کنار قبر پسرش زندگی کرد…
بهشت زهرا- قطعه ۲۴ شماره ۱۹ردیف ۱۵
۲،۸ مگابایت
به گزارش آتی نیوز به نقل از پایگاه خبری انصار حزب الله، روز پنجشنبه از صبح جلسهای آموزشی از سمت بنیاد شهید در سالن اجتماعات مزار شهدا در حال برگزاری بود.ما به همراه عدهای دیگر از خانمها و آقایان در این جلسه حضور داشته و از آنچه که در صحن امامزاده حسین(ع) در حال رخداد بود بی اطلاع بودیم. بعد از اتمام ساعت اول و دوم آموزشی در حالیکه پدر شهید زمانی در حال مداحی بودند، حراست بنیاد از آقای زمانی خواستند مداحی را قطع کند مجری نیز اعلام کرد برنامه بعدی که سخنرانی بود برگزار نخواهد شد و اعلام کردند به سرعت به سمت امامزاده حسین بروید. وقتی به حیاط امامزاده رسیدیم به سمت دیگر پردهای رفتیم که از روزها قبل در این مکان نصب شده بود ولی به علت بی اطلاعی توجه ما را جلب نکرده بود. صحنهای که در پشت پردههای نصب شده دیدیم، بسیار تکان دهنده و وحشتناک بود. قبور ویران شده و استخوانهای بیرون آمده از داخل قبرها که نظم خاصی نداشته و مشخص نبود متعلق به قبر چه کسیست همه را حیران کرده بود؛ چنین برخوردی با مزار شهدا...با قبور مسلمانان... قابل باور نبود...
وقتی که ما رسیدیم بولدوزر عمل گودبرداری به عمق حدود ۲ متر را انجام داده و ماشین خاوری در حال جمع آوری خاکها بود. در صحنهای که پیش چشممان بود بخشی از استخوانها را بدون اینکه هویتشان مشخص باشد داخل کیسههای مشکی ریخته بودند و در کنار پلههای درب قبلی ورودی خانمها به حرم قرار داده بودند و بخشی دیگر را بر روی هم داخل عجزها خالی کرده بودند که هر دوی این صحنهها در فیلمهای گرفته شده از محل مشخص است.
در آن صحنه تعدادی از فرزندان شهدا از جمله فرزند شهید مهدی و فرزند شهید برجی را نیز دیدیم که لباسهای خاکیشان نشان از درگیر شدن با متصدیان امر بود.
شنیدیم مسئولین اعلام کردهاند فقط ۳ یا ۶ تا از قبور شهدا آسیب دیده در حالیکه استخوانهایی که مابه چشم خود در کیسهها و زیر عجزها دیدیم بیش از این تعداد بود و ازآنجاییکه سالهای درازیست از اموات کسی در این مکان دفن نمیشود اغلب قریب به اتفاق این استخوانها باید مربوط به شهدا باشد.
برادر شهید قاریان پور نیز از دیدن این اوضاع بسیار منقلب شده بودند. هیچ کس نمیدانست چه کار میتوان کرد، یکی به مجلس زنگ زد، یکی به صدا وسیما، یکی استانداری، یکی فرمانداری...در همین اثنا عوامل تخریب قبور صحنه را ترک کرده و به اتاق گوشه صحن پناه بردند. دقایقی نگذشت که پلیس ۱۱۰ به محل وارد شد. پلیس ابتدا خواست استخوانها را جمع آوری کند که با اعتراض خانواده شهدا مواجه گردید سپس گفتند کسی به استخوانها دست نزند تا قضیه به درستی پیگیری شود.
با تماسهای دوستان مسئولین مختلف در محل حاضر شدند و ماجرا را با چشمان خود نظاره کردند...
از صدا و سیما، خبرگزاری فارس و خبرگزاری برنا نیز افرادی خود را به محل رسانده بودند.
حال حاضران دگرگون شده بود، پدر شهید عابدی را میدیدیم که استخوان جمجمهای را در دست گرفته و با آن نجوا میکند سپس شنیدیم مسئولین را خطاب قرار داده و گفت شما که هر سال از جبهههای جنگ استخوانهای شهدا را به نقاط مختلف کشور میفرستید و آنها را در شهرهای مختلف دفن میکنید، آیا این استخوانها با آن استخوانها فرقی دارند؟ چرا با شهدای ما اینگونه رفتار میکنید؟ در جایی دیگر برادر شهیدی در محل دفن برادرش با حال اندوه نشسته بود و تا آن زمان که در حال رفتن بودیم نیز همچنان از جای خود برنخاسته بود...
ظاهراً این اتفاق در روزهای پیش نیز تکرار شده بود چرا که از جانباز گرانقدری شنیدم که میگفت: وقتی چند روز پیش در زمان سالگرد آیت الله شالی به صحن امامزاده حسین رسیدم با صحنه تکان دهنده تخریب قبور مواجه شدم. دوستم از صحنه فیلمبرداری کرد ولی وقتی مسئولین حاضر در آنجا متوجه شدند مجبورمان کردند که فیلمها را پاک کنیم.
ما از مسئولین اوقاف سؤال میکنیم که چه توجیهی برای این حادثه فجیع دارند؟ از کارمندان بنیاد که شبانه روز در محل حضور دارند و از هیئت امنای امامزاده میپرسیم که آیا پیش از اینها نمیتوانستند از رخداد چنین حادثهای جلوگیری کنند؟
این سؤال را از پسر جوان بسیجی که آنجا بود پرسیدیم، او میگفت به خیلیها خبر دادیم ۴ روز پیش نیز ماجرا را به حاج آقای داداش پور اطلاع دادیم...
متأسفانه از دوستان شنیدیم پس از پراکنده شدن مردم استخوانها داخل کیسههای مشکی به پشت مزار شهدا، قسمتی که مربوط به برگزاری نمایشگاههاست منتقل شده و از آن پس کسی آنها را ندیده است.
مسئولین گفتهاند ما فیلم و عکس از قبر شهدا گرفته ایم و قرار است سنگهای گران قیمت خریداری شده برای قبور را به جای سنگهای قبلی بگذاریم. آیا قرار است استخوانهای در هم شدهای که نمیدانیم در حال حاضر کجا هستند داخل قبور قرار بگیرند یا اینکه قرار است این سنگ قبرهای گران قیمت را بر روی قبرهای خالی قرار دهیم؟
عزیزی میگفت ای کاش کسانی که زمین را ۲ متر گودبرداری کرده بودند، حداقل نیم متر دیگر هم گود میکردند و با دقت استخوانهای مربوط به هر شهید را جدا کرده و در قبور جدید قرار میدادند. مسلماً هزار راه چاره وجود داشت که چنین حادثه اسفباری رخ ندهد، ولی افسوس که مسئولین آنگاه که باید هوشیار باشند دقت کافی را ندارند و در پی این اهمال کاریها باید منتظر اتفاق افتادن اینگونه حوادث نیز بود.
خلاصه ما آن روز متفرق شدیم ولی عملکردهای بعدی برخی مسئولین نشان از تلاش در جهت مسکوت کردن این حادثه دارد.




بيست و يك سال از پايان ظاهري جنگ تحميلي گذشته، ولي هنوز دسته دسته شهيد ميآورند و اين يعني آنكه جنگ هنوز ادامه دارد؛ هرچند خاكريزهايش برچيده شده است.تا هنگامی كه در گوشهاي از اين خاك، مادر دل شكسته يا پدر پيري، چشم بر در دارد تا فرزندش از سفر باز آيد، نميتوان جنگ را پايان يافته تلقي كرد.
جنگ ادامه دارد، نبرد هنوز پايان نيافته و دفاع كامل نشده، چرا كه فرزندان اين ملت هنوز از مبارزه به خانه بازنگشتهاند.
اينك اين ما و برادران ما كه به خانه باز آمدهاند. سرافراز و سربلند بر سر دست باز آمدند و به روي چشم نشستند تا ما ديده بگشاييم به ژرفاي جنگ، به نبرد هميشه تاريخ، به جنگ خير و شر، نيكي و پليدي، سفيدي و سياهي كه اين قصه را پاياني نيست، كه اين كتاب را پایاني نيست كه هر روز صفحهاي جديد گشوده ميشود. براي نبرد باز آمدگان، بازماندگان و همه آنها كه از پي قافله حق روانند و دل در گرو حقيقت نهادهاند.
اكنون ميشود؛ اكنون ميتوان گرماي وجود شهيدان را حس كرد و به آنها كه از پس بيست و يك سال انتظار به خانه باز آمدهاند، سلام و خسته نباشيد گفت.
سلام شهيد، سلام شهادت.
اين خانه را تو آباد كردي، آبادي اين ملك از توست. نام تو بلند است، بلندتر از همه نامها.
از اينكه ما گمشدگان تو را «گمنام» خطاب ميكنيم، ما را ببخش.
نام اين ملك از توست، نام اين خانه از توست، نام اين شهر از توست، نام اين خيابان از توست، نام اين كوچه از توست، نام اين خانه... به خانهات خوش آمدي برادر.
اكنون اين ما و شما. ما گمناميم و شما خوشنام، ما گم شدهايم و شما پيدا.
چه خوب است، ما را بيدار ميكنيد، كه چشمان ما را دوباره باز ميكنيد، تا يادمان نرود دنيا جاي تخمه شكستن نيست و دير يا زود بايد رفت، بايد سبك بار رفت، بايد سبكبال رفت.
حضور شما غفلتها را ميزدايد، چرتها را پاره ميكند، خوابها را ميپراكند و يادمان ميآورد و تذكرمان ميدهد كه چه بوديم و چه ميخواستيم و كجا بايد ميرفتيم.
حضور شما ذكر است؛ ذكر حق و اكنون هر شهري و هر ولايتي ذاكر توست و تو را در آغوش ميگيرد و ذكر ميگويد.
نام تو ذكر است و در ذكر «گمنامي» معنايي ندارد، تو معناي همه نامهايی اي شهيد.
نامت بماند تا ابد اي جان ما روشن ز تو
تأکید کرد که حتما بروم و در مقابل به من قول شفاعت داد. از خواب بیدار شدم، گریه میکردم ساعت 5/ 1 بامداد بود. خانمم بیدار شد. برای او خوابم را تعریف کردم.

خواهر شهید میگوید: در نامهای به خانواده در زمانی که جبهه بود نوشته:
«اگر میخواهی مشهور شوی گمنام باش! و اگر میخواهی گمنام باشی، مشهورشو و من دوست دارم مشهور شوم.»
اي شهيد! مگر چه مي بيني كه اين چنين شاد و مسروري؟
لبخند بزن دلاور!
لبخند بزن بر آنچه به آن دست يافته اي.
لبخند بزن كه آنچه وعده الهي بود، به حقيقت پيوسته است.
ليخند بزن به فرشتگان مقربي كه به استقبالت آمده اند. به همرزمان شهيدت. به امام شهدا...
لبخند بزن به ما كه چشم به شفاعت تو دوخته ايم.
پيش از اين درباره شهيدي از اهواز به نام «محمدرضا حقيقي» شنيده بودم در زماني كه مي خواستند او را وارد قبر كنند بر لبانش لبخند دلنشيني نقش بسته بود...
و ديگر بار لبخند شهيد «رضا قنبري». لبخندي از سر رضايت. شوق، آرامش، ...
به راستي بر اين لبخند زيبا و دلنشين چه شرحي مي توان نوشت؟

نام: شهیـد رضا قنبری
شهادت: مصادف با شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) - 19 /8 /64
مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) قطعه: 26 ردیف: 35 شماره: 33
کاش زنده نبودیم و کاش میتوانستیم کاری کنیم که شهدا از ما راضی باشند ولی فقط یاد گرفته ایم بگوییم شهدا شرمنده ایم
به راستی که آنها زنده اند و ما مرده...
وی افزود: دیدار از مشهد و زیارت یکی از بزرگترین رویاهای من بود. اکنون مردم مرا “مشهدی خانم” صدا می کنند … و من احساس خوشحالی بسیاری می کنم.
.
وی همچنین گفت که در هنگام نماز از خداوند خواسته است تا برای کنار گذاشتن شغلش به او کمک کند.
فاطمه فتحعلی اوا افزود: شاید این درخواست من تعجب ها را برانگیزد اما من از خداوند خواستم تا بابی جدید را در برابر من بازکند تا دیگر به کار قبلی خود ادامه ندهم.
“فتحعلی اوا” ابراز امیدواری کرد که دیگر آذری ها هم شانس و فرصت زیارت حرم امام رضا (ع) را داشته باشند تا بتوانند به باور کامل خدا برسند.


| خبرگزاری ابنا ،چند روز پیش خبری را منتشر کرد مبنی بر اینکه "شركت تولید کفشهای راحتی و ورزشی Keds " کفشهایی تولید کرده که جملات مقدس "لا اله الا الله" و "محمد رسول الله" بر آنان نقش بسته است! |
خبرگزاری ابنا ،چند روز پیش خبری را منتشر کرد مبنی بر اینکه "شركت تولید کفشهای راحتی و ورزشی Keds " کفشهایی تولید کرده که جملات مقدس "لا اله الا الله" و "محمد رسول الله" بر آنان نقش بسته است!


نمونهای از تصاویر جدید، برگرفته از سایت رسمی شركت تولید کفش Keds :



برای اعتراض به شرکت کفش Keds http://www.abna.ir/data.asp?lang=1&id=185007به این آدرس مراجعه کنید.
سالروز شهادت سرور شهیدان اهل قلم سید مرتضی اوینی

و شهید سردار سر افراز صیاد شیرازی
بر همه مدافعان دفاع مقدس و خون شهیدان تسلیت باد
“همانگونه که آموزه های قرآنی می گوید؛ اینها برخواهند گشت!”
“یک روز عیسی در حالیکه دست مهدی؛ امام دوازدهم را گرفته است می آید، و در آن روز، صلح همه جهان را فراخواهد گرفت.”
“ما به مهدی و عیسی می گوییم زود بیایید! زود بیایید! بیایند” (بغض چاوز) سریع بیایند! (تشویق حضار)
“به راستی چه خطراتی این دنیا را فرا گرفته است! ان شاء الله دنیای جدید متولد شود! امروز تمام دشمنان زمان ها و مکان ها در نوار غزه جمع شده اند. من اعتقاد دارم که ختم تمام جنگهای تاریخ و زمان و زمین، همین جنگی است که در نوار غزه است. ما برای صلح در فلسطین می جنگیم؛ جنگیدن برای فلسطین، به نفع ما و همه مردم آمریکای لایتن است.”
چاوز در شبکه دولتی ونزوئلا: ای امام دوازدهم زودتر بیا / لینک مستقیم دانلود فیلم
چاوز در شبکه دولتی ونزوئلا: ای امام دوازدهم زودتر بیا
(لینک مستقیم دانلود فیلم کیفیت پائین)
و اینک پست اختصاصی وبلاگ یادمان ۳۳۸ شهید شهرستان گرمسار تقدیم میکند
تقدیم به خانواده های تمامی شهدای ۸ سال دفاع مقدس
که هشت سال خون به دلی آنان بود
خون بدلی همسران پدارن مادران فرزندان و خانواده شهدا

فرمانده سپاه پاسداران در طول جنگ گفت: باكري هيچي براي خودش از من نخواست. نه ماشين، نه خانه، نه وام، نه مقام، نه هيچ چيز ديگري كه ديگران براش سرو دست ميشكستند . و اين كه خودش را رفت رساند به دريا از دجله به اروند و از اروند به خليج فارس. فهميدم نميخواسته در خاك دفن شود.
دوست داشت در لباس پاسداري به ديدار محبوب برود
مادر شهيد «غلامرضا سياهكمري» گفت:
پسرم وصيت كرده بود او را با لباس سبز پاسداري به خاك بسپاريم؛ بعد از شهادتش نيز هرگاه او را در خواب ميبينم، لباس پاسداري به تن دارد و عطر بهشت ميدهد.
احترام رفيعي، مادر شهيد «غلامرضا سياهكمري» قائم مقام اطلاعات سپاه كرمانشاه اظهار داشت: غلامرضا از كلاس اول ابتدايي دانشآموز ممتاز بود؛ به طوري كه آموزش و پرورش، همواره عكس او را به عنوان شاگرد برتر در روزنامهها چاپ ميكرد.
وي عنوان كرد: غلامرضا، بزرگ منزل و استاد فاميل بود، در دوران دفاع مقدس اغلب وقتش را در جبهه ميگذراند، پس از اينكه دانشگاه به دستور امام(ره) باز شد، با رتبه اول رشته فيزيك هستهاي وارد دانشگاه شد؛ اما بعد از شروع جنگ، حدوداً يك سال و نيم به دانشگاه نرفت.
ميگفت "جبهه، دانشگاه و بهترين دانشگاه، جنگ است "
مادر شهيد غلامرضا سياهكمري در ادامه با بيان اينكه غلامرضا دانشگاه را به دليل جنگ ترك كرد، اظهار داشت: او معتقد بود "جبهه، دانشگاه و بهترين دانشگاه، جنگ است " لذا در كلاسهاي دانشگاه شركت ميكرد اما به محض شروع عملياتها از تهران به جبهه ميرفت و من هيچگونه اطلاعي از او نداشتم تا اينكه يا تلفن ميزد يا اينكه برايم نامه مينوشت.
وي تصريح كرد: او بهترين راه را انتخاب كرده بود و پدرش نيز در رفتن به جبهه همواره مشوق وي بود؛ البته مادر با قلب رئوف و مهربان خويش با فرزندش در ارتباط است اما غلامرضا راهي را انتخاب كرده بود كه نهتنها آن را دوست ميداشت بلكه عاشق آن بود و من هيچگاه مانع رفتن او به جبهه نشدم.
رفيعي افزود: در دوران دفاع مقدس، دختري از فاميل را براي او نامزد كردم و به او گفتم: «غلامرضا جان اگر هركسي به اندازه تو در جبهه ميبود هيچ فردي جرأت نميكرد كه كوچكترين تعرضي به ميهن ما داشته باشد»؛ غلامرضا در پاسخ گفت: «هر انساني وظيفه و تكليفي دارد» به همين دليل هم با نامزدش توافق كرد كه تا جنگ تمام نشود، عقد رسمي نكنند؛ اما عيد قربان سال 67 او به شهادت رسيد.
مادر شهيد سياهكمري خاطرنشان كرد: غلامرضا در طول جنگ تحميلي بارها زخمي شد؛ وي در روزهاي نخستين مجروحيت به خانه ميآمد و پس از كمي استراحت، دوباره به جبهه بازميگشت.
بعد از شهادتش 40 روز انتظار پيكرش را كشيدم؛ ميخواست مرا آماده ديدار كند
وي ادامه داد: شهيد غلامرضا در آخرين اعزام به اتفاق برادر كوچكترش براي شركت در عمليات مرصاد به قصر شيرين رفت و در آن عمليات به شهادت رسيد؛ پيكر او 40 روز مفقود الاثر بود؛ پيش از شهادتش به من الهام شده بود كه او بالاخره به آرزوي ديرينهاش يعني شهادت خواهد رسيد، او چهل شب مرا آماده كرد تا آنكه پس از شب چهلم، جسدش را در معراج شهداي تهران يافتيم.
رفيعي با بيان اينكه تمام كارهاي شهيد غلامرضا براي رضاي خدا بود، اظهار داشت: هروقت از غلامرضا سؤال ميكردم: «پسرم، در جبهه چهكاري انجام ميدهي؟» در جواب ميگفت: «كفش بچهها را واكس ميزنم و ظرفهايشان را ميشويم» و تازه پس از شهادتش بود كه متوجه شديم او قائممقام اطلاعات سپاه كرمانشاه بود.
عباس خوشبو، پيك تيپ 18 جواد الائمه عليهم السّلام و از همرزمان سردار شهيد «عبدالحسين برونسي» در عمليات بدر در گفتوگو با خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا» در خصوص نحوه آشنايي با شهيد برونسي اظهار داشت: سال 62 بعد از قبول شدن در دانشگاه فردوسي براي تحصيل در رشته الكتروتكنيك از تهران عازم مشهد شدم و با آشنايي با «محمد رجبزاده» مسئول توزيع نيروهاي اعزامي به جبهه به لشگر 5 نصر و سپس تيپ جواد الائمه عليهم السّلام معرفي شده و به عنوان راننده تداركات، مشغول خدمت شدم.
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید






